انبار دارمان گفت :
((يك بسيجي اينجا هست كه عوض ده تا نيرو كار ميكند،هيچي هم نميخواهد ميشود او را بدهيدش به من؟))
گفتم كو؟ كجاست؟
گفت: ((همان جواني كه دارد گوني هارا دوتا دوتا ميبرد توي انبار، همان را ميگويم))
گوني ها جلوي صورتش بود و نميشد ديدش
رفتم نزديكتر نيم رخش را ديدم ، آقا مهدي بود
او هم مرا ديد با چشم و ابرو اشاره كرد چيزي نگويم ، بگذارم كارش را بكند
دل توي دلم نبود گوني ها كه تمام شد ،چاي آوردند
گفت برويم ديگر
.
.
شهيد مهدي باكري فرمانده لشگر
[ شنبه 30 دی 1391برچسب:شهيد,باكري,مهدي,شهدا,خاطات,دل,خوشي,هام,انبار,كار,گوني,چاي,كمك,رشادت,فرمانده,لشگر,سردار,بدر,جنگ,جبهه,,
] [ 15:23 ] [ طلبه ][
[ شنبه 30 دی 1391برچسب:شهيد,شهدا,هسته,هسته اي,احمد,روشن,مصطفي,علي,رضا,احمدي,روشن,كليپ,افسران,,
] [ 1:23 ] [ طلبه ][
امر به معروف و نهی از منکر شهید همت
همیشه به نیروها طوری تذکر می داد که کسی ناراحت نشود . سعی می کرد با شوخی و لبخند مطلب را به طرف بفهماند .
یک بار تدارکات لشکر مقدار زیادی کمپوت گیلاس به خط آورد و پشت خاکریز ریخت . ما هم که تا به حال این همه کمپوت ندیده بودیم , یکی یکی آنها را سوراخ می کردیم، آبش را می خوردیم و بقیه اش را دور می ریختیم.
در همین حال حاج همت با رضا چراغی داشتند عبور می کردند . پیراهن پلنگی به تن داشت و دوربینی هم به گردنش انداخته بود . وقتی به ما رسید و چشمش به کمپوت ها افتاد، جلو آمد و گفت : ” برادر، میشود یک عکس با هم بیاندازیم؟ ” . گفتم : “اختیار دارید حاج آقا ما افتخار می کنیم ” . کنار هم نشستیم و با هم عکس انداختیم؛ بعد بلند شد تشکر کرد و گفت : “خسته نباشید، فقط یک سوال داشتم ”
گفتم:” بفرمایید حاج آقا ”
گفت: ” چرا کمپوت ها را اینجوری وا می کنید؟ ”
گفتم: ” آخه حاج آقا، نمی شود که همه اش را بخوریم .”
در حالی که راه افتاد برود خنده ای کرد و با دست به شانه ام زد و گفت : “برادر من مجبور نیستی که همه اش را بخوری.”
بدون این که صبر کند، راه افتاد و رفت تا مبادا در مقابل او دچار شرمندگی شوم.
بعد از رفتن او فهمیدم که او از اول می خواست این نکته را به من گوشزد کند ولی برای اینکه ناراحت نشوم، موضوع عکس گرفتن را پیش گرفته بود .
برگرفته از کتاب سردار خیبر
از اینجا:
http://hayauni.ir/wp/?p=2950
[ پنج شنبه 28 دی 1391برچسب:شهيد,همت,شهدا,حميد,باكري,مهدي,باكري,فرمانده,لشگر,محمد,جبهه,جنگ,
] [ 17:5 ] [ طلبه ][
مهدی باکری به ساعتش نگاه کرد.
سه ساعت از قرارش با حمید (برادرش) میگذشت؛ اما هنوز او نیامده بود.
دلش شور میزد. دعا میکرد که حمید گیر مأموران مرزی نیفتاده باشد.
آخرین نامهای را که حمید از طریق یکی از دوستانش فرستاده بود، در آورد و دوباره خواند:
مهدی جان، سلام (در ادامه )
((خاطره اي از آشنايي شهيد حميد باكري با شهيد همت))
فرستنده خاطره : وبلاگ پلاك خوني
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 28 دی 1391برچسب:شهيد,همت,شهدا,حميد,باكري,مهدي,باكري,فرمانده,لشگر,محمد,جبهه,جنگ,
] [ 14:42 ] [ طلبه ][
از تداركات تلويزيون برايمان فرستاده بودند.
گذاشتيمش روي يخچال. يك پتو هم انداختيم رويش .
هر وقت مي رفت ، تماشا ميكرديم .
يك بار وسط روز برگشت .
وقتي ديد گفت (( اين چيه؟))
گفتم (( از تداركات فرستاده اند ))
گفت (( بقيه هم دارند ؟))
گفتم (( خب نه !))
فرستادش رفت ؛
مثل كولر و راديو ...
-------------------------------------------------------------------------------------------
آيا مسئولين و دولت مردان و مجلسي ها و ... از خودشان ميپرسند كه ((بقيه هم دارند؟))
من از طرف مردم ميگويم (( خب نه ))
و آيا ماشين هاي مدل بالا ، مبل و مان آن چناني ، خانه هاي چند صد متري ، سفر هاي كيش و دبي و ... ، و خيلي چيز هاي ديگر را فرستاديد برود؟
شهدا هم سن شماها هستند (( اين كجا و آن كجا ))
[ سه شنبه 26 دی 1391برچسب:دل,خوش,هام,شهيد,مهدي,باكري,فرمانده,خاطره,شهدا,تبريز,كولر,راديو,دولت,مجلس,سران,يارانه,مسئول,مسئولين,سيره,شهدا,,
] [ 13:7 ] [ طلبه ][
وسط جلسه ي فرماندهي
مسئول دفترش آمد و گفت (( دو تا بسيجي دم در معطلند . هر چي ميگم شما جلسه دارين ، نمي رن و ميخوان باهاتون عكس بندازن.))
حاجي نگاهي كرد و گفت (( ببخشيد ! ))
وقتي برگشت توي اتاق ، گفت (( دو دقيقه بيشتر كار نداشت. ديدم انصاف نيست دلشون رو بشكنم .))
[ دو شنبه 25 دی 1391برچسب:شهيد,مهدي,باكري,خاطره,شهدا,ياد,يادگاري,عكس,معرفت,,
] [ 13:52 ] [ طلبه ][
يخ نمي رفت توي كلمن
با مشت كوبيدم روش
بهم گفت : الله بنده سي (بنده ي خدا به زمون تركي) توي خونه ي خودت هم اينجوري به كلمن يخ مي ريزي؟
اگه مادرت بفهمه اين بلا رو سر كلمن مي آري چي مي گه؟...
[ یک شنبه 24 دی 1391برچسب:دل,خوش,هام,شهيد,مهدي,باكري,فرمانده,خاطره,شهدا,تبريز,
] [ 13:45 ] [ طلبه ][
شهید سید محمد زینال الحسینی فرمانده گردان تخریب صحبت های آقای فضلی رو قطع کرد و با عصبانیت گفت: اینها همه کذب محض است. مگر میشود در این دژ نفوذ کرد و یا اینکه نیرو از این موانع عبور داد.

ادامه مطلب
[ یک شنبه 24 دی 1391برچسب:خاطره,شهدا,شهيد,حاج,غلام,كيان پور,شهید, سید ,محمد, زینال ,الحسینی,,
] [ 13:18 ] [ طلبه ][
خبرگزاری فارس: همه مردم از روستاهای کم جمعیت تا شهرهای پرجمعیت حماسه و انقلاب عاشورایی عظیمی در مراسم استقبال و بدرقه ضریح مطهر اباعبدالله الحسین خلق کردند که زبان از توصیف آن قاصر است.

ادامه مطلب
[ یک شنبه 24 دی 1391برچسب:ضريح,امام,حسين,عليه,سلام,انتقال,كربلا,بازديد,گذارش,خبر,فارس,گفت,گو,زيارت,مردم,شلمچه,مهران,تهران,حرم,امام,خميني,شور,
] [ 12:59 ] [ طلبه ][
[ جمعه 22 دی 1391برچسب:اثر,عكس,مذهبي,محمد رضا كوكبي,ميلاد پسنديده,زهرا سادات قاسمي,گرافيست,اسلام,طراح,جوان,
] [ 13:50 ] [ طلبه ][
يه سوال چرا بايد ربوده ميشدن كه برگردن؟ نميشد فقط يكمي بيشتر مواظب ميشدين؟
خوب بقيه كه برنگشتن به پاي كيه؟
چند درجه حرارت بيشتر پخته ترت ميكند
((دل بر ))
همين قطار انديمشك بود كه مي رفت
و (( دل آور ))
همين كه بر ميگشت!
حالا كجاست
قطار دلبران دلاور؟!
چرا بعد از پیامبر(ص)، حضرت علی(ع) به حکومت نرسید؟
تقابل اسلام و یهود از کجا آغاز شد؟
برنامه یهود در اینباره چه بود؟
نفوذیهای یهود در اسلام چه کسانی بودند؟
چرا حضرت فاطمه(س) به پشت در رفت؟
و نگاهی متفاوت به ماجرای فدک.
و...
فايل صوتي را از اينجا دريافت كنيد
[ دو شنبه 18 دی 1391برچسب:پیامبر(ص), حضرت ,علی(ع),حکومت, تقابل ,اسلام ,و ,یهود , آغاز, برنامه, یهود,,نفوذ,یهای, یهود,اسلام,کسان, بودند,حضرت ,فاطمه(س),نگاه,متفاوت,ماجرا,فدک,استاد,مهدي,طائب,دل,خوش,راشد,افسران,
] [ 19:57 ] [ طلبه ][
آدامس شیک کوتاه شده کلمات:
التماس دعای مخصوص، سفارشی، شبانه، یواشکی و کامل - اصطلاحی بود بین بچه های رزمنـده در جبهــه
[ شنبه 16 دی 1391برچسب:آدامس, شیک ,کوتاه ,شده ,کلمات,:, التماس, دعای, مخصوص,,, سفارشی,, ,شبانه,, ,یواشکی ,و, کامل, - ,اصطلاحی, بود ,بین, بچه, ها,ی ,رزمنـده ,در ,جبهــه,,
] [ 17:41 ] [ طلبه ][
بسم رب الشهدا و صديقين
جريان اولين حلقم
ديروز پيامك زده بودم به 9 نفر كه امروز اولين حلقه برگذار ميشه بياين و امروز بعد نماز عشا همچنان منتظر حضور گرم بچه ها بودم كه هيچكس نيومد چرا؟ اطلاع رسانيم خوب نبوده؟ منو قبول ندارن؟ يا كلا خوششون نمياد؟ يا چي؟ خدا ميدونه
منم به اون صورت آماده نبودم و سر رسيدارم ندادن موندم از كجا شروع كنم نميخوام از همين اول مذهبي شروع شه چون ممكنه افرادي باشن كه تفكرشون فرق كنه و همين دم اولي فرار كنن بايد كم كم وارد شد و باوراي غلطشونو عوض كرد درسته؟
تو اين فضاي سنگين سياسي و تهاجم فرهنگي و اقتصادم از يه طرف فضا رو سنگينتر ميكنه ميدونم بخوام بحثي رو شروع كنم سوالات زيادي پيش ميادو بايد به خيلي موضوع ها بپردازيم
به هر حال كار فرهنگي هم سخته لذتشم به همين سنگين بودنشه
راستي به نظرتون سي دي و مطلب و جايزه و چيزاي ديگه بخوام بدم چطوره؟
كم كم سرم چنان داره شلوغ ميشه كه خدا ميدونه چي به سرم بياد
دعا كنين سرم شلوغ بشه اونجوري كه برنامه ريزي كردم و به نتيجه برسم
[ جمعه 15 دی 1391برچسب:حلقه,شجره,طيبه,صالحين,سر,برنامه,جريان,خاطره,سوال,فرهنگي,,
] [ 20:34 ] [ طلبه ][
اینجا ایران است، در جادههای منتهی به مشهدالرضا، هزاران شیفته اباعبدالله(ع) برای عرض تسلیت به ساحت قدسی ثامنالحجج با پای پیاده روانه پایتخت معنوی ایران شدهاند.
[ چهار شنبه 13 دی 1391برچسب:اربعين,عكس,پياده,امام,رضا(ع),مشهد,فقرا,پياده روي,تا مشهد,ياحسين,يازينب,يارقيه,عشق,دل,خوش,,
] [ 12:24 ] [ طلبه ][